سیما مداد تراشیده شده اش را برداشت و نکته هایی که روی تخته سیاه بود را نت برداری کرد اما از آنجایی چند ثانیه دیگر زنک به صدا در می آمد فرصت زیادی نداشت آنقدر تند می نوشت که مچش درد گرفته ولی با صدای زنگ بچها به سمت تخته هجوم بردند و تمام چیزی که نوشته شده بود را پاک کذند ، و با ماژیک های رنکیشان به حان تخته افتادند.
مثل هنیشه کلافه کیف اش را روی کولش انداخت و از کلاس خارج شد .
با قدم های سلانه سلانه از میان دانش آموزها میگذشت و به سمت خروجی مدرسه میرفت. ساعت ۴:۴۹ دقیقه باید او را ملاقات میکرد